[ad_1]
به گزارش دانشجو
دانشجو – گروه فرهنگی
نوشته جدایی و روابط بحرانی بین زوجین در سینمای ایران، مدام موضوعی پرمخاطب و دراماتیک بوده. فیلمهایی همانند جدایی نادر از سیمین، چهارشنبه سوری، عصر یخبندان، زندگی خصوصی و برف روی کاجها از جمله این فیلمها می باشند که از دهه ۸۰ به سپس و در زمان اوج گرفتن روایتهای طبقه متوسط بر پرده سینما مورد دقت بودهاند. خط مهم روایت این دست از فیلمها پرداختن به درونمایه زندگی اجتماعی ایرانیان در عصر مدرن، روایت قصه بر بستر بحران خانواده و تعریف تنش و کشمکش در چارچوب ساختاری زندگی شهری بوده که در هر کدام به نوعی مطرح و نمایش داده شده است.
در زیاد تر فیلمهای گونه بحران خانواده در سینمای ایران، تلاش شده تا عامل جدایی در خارج از نهاد خانواده بازیابی شود که این عامل در زیاد تر آنها نوشته خیانت بوده. یقیناً در سریال «در انتهای شب» از روایت خیانت که در سینمای ما تبدیل به یک موقعیت کلیشهای شده فاصله میگیرد، و با تکیه بر درونمایه بحرانهای درونزای خانوادگی نوشته طلاق را واکاوی میکند. این تاثییر تصمیم دارد با نگاهی به مسائل التهاب اجتماعی در نوشته خانواده و زوجین، از زاویه صدمهشناسانه به طلاق نظر کند، اما نارساییهایی در ساختمان روایت، شخصیتسازی و نیز عناصر گفتمانی مانع از اراعه این نگاه جامع شده و تاثییر را به تصاویری فاقد ایده مشترک و متوالی تبدیل کرده که در زیر به بخشی از آنها اشاره میشود.
شهر به مثابه شر
داستان سریال در تکه اول با یک تکانه خوب اغاز میشود: گم شدن بهنام و دستگیریاش در سرویس یک اداره امنیتی! اگر چه این تکانه رنگ و لعابی سوررئالیستی دارد و به سختی در بافت واقعگرایانه سریال جا میشود، اما یک خط روایی را به خوبی در ذهن مخاطب باز میکند و آن هم قضیه حاشیهنشینی است. آیدا پناهنده در تکههای ابتدایی و با چند پلان و دیالوگ در ادامه داستان گم شدن بهنام به ما میگوید، اگر علت جدایی ماهی و بهنام یک تقصیر کار داشته باشد آن شهر است. «شهر به مثابه شر» ایدهای قوی و قضیهمند است که در تکههای ابتدایی سریال با تکیه بر مصداقهای جاری زندگی شهری تصاویر خوبی از روایت جدایی ساخته است. قضیه مسکن، شهری که توقعات آدمها را از زندگی مشترک و روابطشان تحول داده و تعاریف جدیدی از طبقات تشکیل کرده که تبدیل حاشیهنشینی و مشکلات سپس از آن شده در این تصاویر قابل مشاهده است.
ابعاد شخصیت ماهرخ نیز در قضیه شهر و حاشیه نشینی تعریف میشود و مطابق چند داده به ما میگوید که او زنی مقصد و کنترلگر است که مدیریت مهم زندگی بر مسئولیت اوست. مسافت طویل که ماهرخ از خانه تا محل کار طی میکند، حسرت بهنام از زندگی نکردن در محله وسط شهر و هم مشکلاتی که او در همسایگی با یک زن مطلقه و شوهر سابقش اشکار مبیکند، همه میتوانست تبدیل به روایت مهم از نقطه کانونی علت جدایی بدل شود، اما ایدههای پراکنده این خط روایت را نهایتاً کمرنگ کرد.
ماهرخی که «ماهی» نمیشود
آسیاب دستی قهوه در دست ماهرخ است و صدایش بین مشاجرات او با همسرش قطع نمیشود. و آن قدر این صدا، برای ما و ماهرخ آزاردهنده میشود که بهنام آن را از پنجره به بیرون پرت میکند. نقش آسیاب دستی در این صحنه یک کاتالیزور به جا و به اندازه در توصیف شخصیت ماهرخ است. او آدمی است که برای خریدن نوع برقی آسیاب، دودوتا چهارتا دارد و به راحتی خرج نمیکند ولی حاضر است شرایط بد را برای بعدانداز زیاد تر تحمل کند. به گفتن دیگر او زمان حال را به آینده فروخته است و همانند صدای خرخر آسیاب دستی سخنها و دلایلهایش ذهن و روان شریک زندگیاش را مخدوش کرده است. اما سپس از آن تکه ما دیگر ماهرخ مقتصد و آیندهنگر را نمیبینیم. نه در برخورد با پسرش و نه در نوع مهریه و دریافتش و از همه مهمتر در خود جدایی خبری از آیندهخواهی نیست.
ما او را انسانی میبینیم که به شدت بنده اکنونزدگی میشود؛ به جای آنکه برای زندگی برنامهای خاص و طویل مدت داشتهباشد، به ظاهرش میرسد و از ماهرخ قبلی که در ذهن مخاطب ساخته شده می بود فاصله میگیرد. یقیناً این میتوانست یک تحول در شخصیت او باشد و در سیر داستان به همین وجه توجیه شود، اما مشکل اینجاست که او تبدیل به ماهرخ جدیدی نمیشود. ماهی ابتدای قصه نه دیگر تکرار میشود و نه تبدیل و تنها از ساختارهای شخصیت فیلمنامه رها میشود.
در رابطه بهنام هم ساختمان پرسوناژ کامل نمیشود. بهنام نه یک آدم احساساتی است، نه انتقامجو، نه شلخته و کم تدبیر. او بر خلاف همه این صفتهایی که در صحنههای گوناگون از او میبینیم، هیچکدام را از آن خود نمیکند و بر یک ویژگی ثابت نمیماند که بخواهد بر پایه آن انتظار کنش داشته باشیم. اما درمورد شخصیتهای فرعی داستان مقداری متفاوت میشود و گویی چرخ دندههای ساخت شخصیت بر روندی حسابشدهتر حرکت میکنند. نقش پدر ماهرخ با بازی علیرضا داوود نژاد از آن جمله نقشها است. او مردی به شدت بداخلاق و سختگیر است و به درستی در وقتی که دیالوگها و اتفاقات داستان بر امواج احساسات قرار میگیرد میایستد تا با خشونت ملزوم بر آنها سد کند. یقیناً در صحنههایی از سریال او هم از چارچوب تیپیکال خود خارج میشود و در وقتی که باید کنش سخت از او ببینیم به گریه میافتد و در موضع انفعال، محو شدن در عرصه را به کنشگری ترجیح میدهد.

شخصیت ثریا در این بین احتمالا کلیدیترین نقش باشد. او از قبلای رنجور و بدحال آمده و اکنون در همسایگی مردی تنها که بالاتر از طبقه اجتماعی او قرار دارد، تصمیم ترمیم آن را دارد. او به قدر کافی زنانگی دارد، محبت میورزد و از زمانهایش برای مورد محبت قرار گرفتن نیز به خوبی منفعت گیری میکند، اما رها نشدن از قبل جهت میشود هیچگاه به مقصد جدیدش نرسد. قبلای که هم همسر سابقش سهمی از آن داد و هم انگارههای قدیمی ثریا از خود!
خنثی بمان و روایت کن
اگر بخواهیم از خودمان بپرسیم نهایتاً سریال در انتهای شب چه فردی یا چه چیزی را تقصیر کار بحران زندگی بهنام و ماهرخ میداند، احتمالا به جواب مشخصی نرسیم. فیلمساز در مطرح قضیه طلاق زیاد دقیق عمل کرد و این در تکههای ابتدایی قابل مشاهده است. اما در ادامه، دقیقا همان زمان که مشغول کنکاش در روان شخصیتها، شرایط اجتماعی و قبل آنها شد موفق نشد موضع مشخصی در روبه رو تقصیر کار بگیرد. او جایی طرف ماهرخ را میگیرد، بعضی اوقات بهنام، بعضی اوقات ساختارهای سنتی و کنترلگرانه خانواده ماهرخ را به چالش میکشد و در جایی شهر و مدرنیته را متهم ردیف اول قرار میدهد. اما نهایتاً در روبه رو موضع متقن و نهایی شانه خالی میکند و همانند کودکان «همه» را تقصیر کار میداند که نخواهد برچسبی به تاثییر چسبانده شود.
این حرکت محافظهکارانه با آنکه در نگاه اول خوشایند به نظر میآید اما صدمههایی به ساختمان روایت داخل میکند که در سریال قابل مشاهده است. اول از همه اینکه فرار کردن از موضع، بیایدگی را به جستوجو میآورد. و این بیایدگی موتور محرک روایت را خاموش میکند. فیلمساز تا وقتی که میدانست باید درمورد شهر و مدرنیته و تاثییر آن بر روابط خانوادگی بگوید هم تامین تصاویر خوبی داشت و هم حوادث را بر پایه آن ایده پیش میبرد. اما سپس از گذر از ایده «شهر به مثابه شر»، مسیر داستان تحول اشکار کرد و در نبوده است ایدهای برای روایت تصویری طلاق به دام دیالوگهای طویل برای توضیح حالت افتاد. دومین آسیبی که در فقدان موضع کارگردان به چشم میآید فاصله گرفتن از موقعیتهای دراماتیک است.
مادامیکه فیلمساز در مسیر روایتگری تصمیم میگیرد شخصیتی را برای مخاطب سمپاتیک کند و با او همراه باشد، میتواند احساسات او را روایت کند. طوریکه رنج و غم و نشاط او در تضاد با شخص و یا عامل فرد دیگر معنی شود. اما اگر تصمیم بگیرد با همه شخصیتها ربط سمپاتیک برقرار شود، مخاطب همه را بخشی از وجود خود فکر و فهمیدن کند، آن زمان «فرد دیگر»ای باقی نمیماند تا بخواهد موقعیت دراماتیک را با او رقم بزند. برای مثال در موقعیتی که پدر ماهرخ جلوی در مدرسه تصمیم میکند بهنام را با قفل فرمان بزند چه موقعیتی را ناظر هستیم؟ ما به گفتن مخاطب نه میتوانیم طرف پدر ماهرخ باشیم که حرکت خشونتبار و عقدههای سرخورده ماهرخ را درخود همراه دارد، و نه همراه و همدل با بهنام هستیم چون او را در به زندان انداختن ماهرخ تقصیر کار میدانیم. این بیطرفی ما حاصل موضع خنثای دوربین است. این خنثی بودن دوربین در سرتاسر سریال قابل مشاهده است که به بیسرانجامی صحنه منجر میشود. صحنههایی مکرر که کمکی به پیشبرد روایت نمیکنند و تنها ما را به گمان زیاد سرگرم میکنند.
در انتهای جاده اخلاق
سریال در انتهای شب روایت طبقه متوسط جامعه ایران است که این سالها بیشتر از دیگر گروههای اجتماعی تهدید شده است. این طبقه نماد تحقق عقلانیت مدرن است؛ انسانی که هم از رفاه نسبی برخوردار بوده است و هم دانش و تخصص دارد. طبقه متوسط، طبقه آگاه و روشن جامعه است که اصول و قواعد هنجار آن را میشناسد، کتاب میخواند، کنشگری فرهنگی و اجتماعی دارد، درمورد مسائل سیاسی اظهارنظر میکند، روزنامه میخواند و از مسائل خبردار میشود. نمایش بحران طبقه متوسط در سریال در انتهای شب تشکیل یک ظرفیت بزرگ برای قصهگویی است. قشری از جامعه که هنگامی تحول میکنند همه مولفههای ساختار اجتماعی جامعه را تحت تاثییر قرار میدهند و به تبع آن میتوانیم دوره گذاری را توانایی کنیم. این دوره گذار در سریال قابل مشاهده است. هم در تغییرات شرایط مالی خانواده، هم در تحول فرهنگ و هنجارها و هم روابط و اخلاق.
مولفههای اخلاقی در سریال در انتهای شب به نوعی میتواند نماینده قواعد عقلایی در جامعه باشد که دچار تزلزل میشود. ماهرخ در صحنه منازعه با صفا به او دعوا و سپس در کنار جاده او را تهدید میکند. و در همه این صحنهها ما ماهرخ را به حق میدانیم و طرف او میایستیم، اگر چه که صفا هم دچار عملی خلاف عرف و اخلاق شده می بود. این صحنه علاوه بر این که به نحوی قواعد اخلاقی را مورد مناقشه قرار میدهد، تعریفی از طبقه متوسط اراعه میدهد که او را در نسبت با امر اخلاقی بی قید و یا در موقعیت عدم حساسیت قرار میدهد. علاوه بر این باز هم ناظر اثرات دوربین بدون موضع هستیم. دوربینی که روایت بیطرفانه را به قیمتگذاریهای اخلاقی مقدم میداند.

در صحنهای دیگر نیز میببینیم بهنام از وکیل خود میخواهد به علت روابط ماهرخ با رضا به نحوی او را در مظان تهمت قرار دهد و به این طریق برای صلب حضانت عمل کند. چهره بهنام در این صحنه و هم در ماجرای انداختن ماهرخ به زندان مخدوش و منفور نمیشود. ماهرخ هم در رابطه کاری که با رضا دارد بیمسئولیت و بیقید است اما به شدت باز هم به مقام مدعی و طلبکار برمیگردد و گویی هیچ معیار اخلاقی او را مجاب به انجام دادن و یا انجام ندادن کاری نمیکند. به گفتن دیگر در جهانی که آیدا پناهنده میسازد قرار نیست هیچکس برای عمل غیر اخلاقی مورد سرزنش و نکوهش قرار بگیرد. یک جهان از طبقه متوسط با هوش که میتواند با قواعد درونش خودش را تنظیم کند و نهایتاً سپس از نادرستهای زیاد باز هم به اعتدال برسد. یقیناً اگر بتوانیم صحنه آخر سریال را نقطه اعتدال بنامیم.
یادداشت از: مریم شوندی
انتهای مطلب/
دسته بندی مطالب
[ad_2]منبع