[ad_1]
به گزارش دانشجو
به نقل از دانشجو، محفل بزرگداشت و شعرخوانی «شهیدِ جمهور»؛ پاسداشت شهداى خدمت با وجود جمعی از شاعران نقل سرزمین و خانوادههاى معظم شهدا، امروز یکشنبه ششم خردادماه، در تالار اجتماعات شهید سلیمانی دانشگاه صدا و سیما برگزار شد.
در این مراسم شاعرانى چون علیرضا قزوه، رضا اسماعیلی، ناصر فیض، مصطفی محدثی خراسانی، میلاد عرفانپور، احمد بابایی، محمدمهدى عبداللهى، قاسم صرافان، محمدحسین انصارینژاد، حمید هنرجو، جواد محمدزمانی، محمود حبیبی کسبی، مرتضی حیدری آل کثیر، رضا یزدانی، حسین خزایی، حامد فخریزاده پسر شهید هستهای محسن فخریزاده، نغمه مستشار نظامی، سعیده حسینجانی، فاطمه نانیزاد، الهام صفالو، سیده فرشته حسینى، ماهرخ درستی و ملیحه رجایی از جمله حاضران در این مراسم بودند.
در این مراسم که با اجرای حسن سلطانی برگزار شد، شاعران سرزمین تازه ترین سرودههای خود را به مقام رفیع شهید آیتالله سید ابراهیم رئیسی و دیگر شهدای خدمت تقدیم کردند که به این شرح است:
محمدمهدی عبدالهی
تجسم سفر عشق، بى تو آسان نیست
شبى به سردىِ شبهاى سرد هجران نیست
همه خاطرهها را به باد خواهم داد
اگرچه همدمى امشب به غیر باران نیست
بخواب؛ خستگىات را صدا مزن دیگر
بخواب؛ سپس تو شوری در این نیستان نیست
چطور زخم تو را مرهم آورم؟!، سخت است
به جز حریم رضا(ع)، درد را که درمان نیست
قسم به ضامن آهو که ضامن عشق است
کسى همانند تو در صحن دوست، مهمان نیست
به سوز روضهات اى خادم الرضا سوگند
نشان نوکریات پشت ابر نهان نیست
قسم به جان تو اى جان پناه محرومان!
قرار بی تو به دل های سوگواران نیست
قسم به مسجدالأقصی به وعده صادق
که قدس میشود آزاد و جای شیطان نیست
علم به دوش علمدار هم چنان باقی است
به اوج قله رسیدیم و دل پریشان نیست
جواد محمدزمانی
همانند رستاخیز
کوه، پرواز را تماشا کرد، کوه پژواک شوق یاران شد
ابر پر کرد دشت و دامنه را، دامن دشت غرق باران شد
کوه بر صبر خویش سرسوده، شب پر از خاطری مه آلوده
جنگل از حجم داغ فرسوده، لحظهها بغض روزگاران شد
ناله در چاه سر فروبرده، بغضها در گلو فروخورده
چهرهها همچو باغ پژمرده، چشمها همانند آبشاران شد
ورزقان هر طرف شمیمی از شهدا و امام در دل داشت
ورزقان گوشه شلمچه و فاو، ورزقان گوشه جماران شد
از قضا شب شب ولادت می بود، سهم یاران من شهادت می بود
چشمها ابری ارادت می بود، اشک آمد ستاره باران شد
فارغ از بال و بالگرد شدند، راحت از سال و سالگرد شدند
مرد بودند و پایمرد شدند، حق هم از آن حق مداران شد
داغدار رئیس جمهوریم، داغدار وزیر و استاندار
داغدار امام جمعه شهر، دل ما شهر سوگواران شد
روز تشییع همانند رستاخیز، همه شوریده حال و شورانگیز
قم و تهران و مشهد و تبریز، هر طرف مهد بیشماران شد!

رضا اسماعیلی
رئیسِ صالح جمهوریِ خدا بودی
رئیس نه، تو از اول رفیقِ ما بودی
اگرچه پُشت سرت، سخنهای زردی می بود
تو سبز، همانند بهارانِ باصفا بودی
«وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم»
تو ترجُمان همین مصرعِ رسا بودی
کمر به خدمت مردم تو بسته بودی، مرد!
برون ز حلقه مردان ادّعا بودی
ز بندِ لاف و گزافِ مُعاندان، فارغ
ز سخن و حرفۀ هوچیگران، رها بودی
دلم تو را ز عدل همیشه میپُرسد
تو دادخواهِ صدای شکستهها بودی
برای عزّتِ ایران، ز جان گذشتی تو
برای عزّتِ ایران، تو «جان فدا» بودی
مرام بتشکنی را گزیدی «ابراهیم»
تو خصمِ لات و هُبَل، بنده خدا بودی
کوتاه! اوجِ خلوص تو را نفهمیدیم
شهیدِ زخم زبانهای خصم! تا بودی
تو را برای شهادت، خدا گزینش کرد
که در زمین خدا، «خادم الرضا» بودی
محمدحسین انصارینژاد
رزق شهادت؛ برای غربت شهید جمهور
چون مسیحی تشنه با گیسوی در هم دیدمت
در طنین گریه گُلهای مریم دیدمت
ای تو را رزق شهادت در بلند ورزقان
همانندِ آیاتِ جهاد ای کوه محکم دیدمت
میگذشتی از شب نهجالبلاغه با علی
در مصاف کوفه ای از ابنملجم دیدمت
چشمهایت بر گلوی تشنهی شطّ فرات
با شهیدان عطش، ظهر محرّم دیدمت
نینوایی از فَدَیناه بِذِبح بر لبت
تا فدایی ذبیح الله اعظم دیدمت
دیدمت با نوشدارویی به زخم سیستان
مرهمی از نو به داغ قدیمیی بم دیدمت
سوی بوشهر آمدی ای سید دریا به دوش
شب نشین ساحل بی تاب دیلم دیدمت
نقشه گرسیوزان قتل سیاووش تو می بود
زمان خونخواهی اگر همپای رستم دیدمت
بوسهاش مهر سلیمانی است بر پیشانیات
گاه همت گاه تهرانی مقدّم دیدمت
خم نیاوردی به ابرو در هجوم تیرها
در صبوری هم از آن مشهور عالم دیدمت
چشم هایت بر کمانداران کوی هفت تیر
غرق خون ازچارسو قدرمسلم دیدمت
دست در دست بهشتی رد شدی از شعلهها
با دمِ گرم رجایی در همان دم دیدمت
دیدهام در شامگاه کودکان غزهات
با همه ابرهای گریه نمنم دیدمت
دیدی اسماعیلهایت را به قربانگاه عشق
با گلوی خونفشان در پای زمزم دیدمت
میرمد شیطان هم از این تیرهی شربالیهود
سنگ در کف رو به شیطان مجسم دیدمت
ای شهید غربت جمهور ای دست کریم
در شب گلچرخ ارواح مکرم دیدمت
در سیاست چیزی از آیینه کم نگذاشتی
غرق در آهم که در آیینهها کم دیدمت
پرچمت بالاست همانند حاج قاسم تا ابد
بس که در رسم ستمسوزی مصمم دیدمت
نغمه مستشار نظامی
با عناد و ناجوانمردی و با تحریم ما
دشمنت هیچ زمان نخواهد دید هراس و بیم ما
“تا شهادت با ولایت “راه و رسم کوثری ست
مادر سادات فرمود این روش آموزش ما
زخم بر زخم است آری، داغ بر داغ است آه
آری اما عاقبت غم می شود تسلیم ما
میرسد مردی که بار آسمان بر دوش اوست
میکند دنیا بهاری جاودان تقدیم ما
روز میلاد علی موسی الرضا جان سالها است
روز پرواز کبوتر بوده در تقویم ما
در بین کوههای کشورت آسودهای
آه ابراهیم، ابراهیم، ابراهیم ما

مصطفی محدثی خراسانی
بوقهای جهل
زمان غروب در افقی دور دیدمت
دیر آمدم ولی دم آخر رسیدمت
از شش جهت محاصره در بوقهای جهل
تنها از این طنین مذبذب شنیدمت
غوغای شصت و هفت و کلاس ششم، این چنین
با طعنههای خیل خبیثان رمیدمت
با عقل در تقابل و با عشق در جدال
اصلاً تو را نخواندم و اصلاً ندیدمت
ناگاه سپس رفتن تو پردهها درید
با ذره ذرههای وجودم چشیدمت
دیدم چه مقدار با تو یکی بودهام گرامی
بعد با همه آنچه ندارم خریدمت
آنگاه لحظه لحظه به قلبم تپیدی و
آنگاه قطره قطره ز چشمم چکیدمت
بیرنگ بودی و سرجلوه نداشتی
کمرنگ و مه زده اگر اینجا کشیدمت
اکنون به تصمیم قربت تو ای زلال محض
من زندهام اگرچه، بعد از این شهیدمت
ماهرخ درستی
باورش سخت است اما رفتنش محسوس می بود
سهم او پرواز می بود و سهم ما افسوس می بود
گریه افرا، صدای سرو، فریاد بلوط
در شب طوفانی رود ارس ملموس می بود…
مرد غیرت می بود، چیزی از بزرگی کم نداشت
همانند دریا می بود ، نه…! او همانند اقیانوس می بود
ابرها سوی ارسباران ، شبی جاری شدند…
بس که چشمش با سپاه ابرها مأنوس می بود
نیمه شب، اردیبهشت انگار دی شد یک دفعه
آه این داغِ مجدد ، کاش یک کابوس می بود
باز برمیخیزد از خاکسترش، در بادها
بین صخره ، کوه، باران ، سخن بگویید از ققنوس می بود
سعیده حسینجانی
به زندگی به حیات و به نام: ابراهیم
به عاشقی به سلوک و مرام: ابراهیم
به راه عشق گذر بیبلا میّسر نیست
بریز باده جان را به جام، ابراهیم
بریز هفت پیاله ز هفت خطّ جنون
تا این مدت دُور نگشته همه؛ ابراهیم
کنون که موسم عید است و عاشقان جمعاند
بیا به حرمت این بارِ عام، ابراهیم!
به پیشواز شما سرور شهیدان او گفت
“سلام بر تو و یاران، سلام ابراهیم! “
غبارروبی خورشید افتخار شما است
چراغ خاطرهات مستدام ابراهیم
چه همتی چه توانی چه صبر و تقوایی
که گشت خواب به چشمت حرام ابراهیم
ز طعنهها نشدی خسته، هیچ آشکار نشد؛
از آستان دلت، یک کلام؛ ابراهیم!
خوشا به مرگ به مرگی این چنین سیاوشوار
خوشا شهید، خوشا «بامرام ابراهیم»
کبوتر حرمی او گفت: “سعیکم مشکور”
درآ به خلوت بیتالحرام ابراهیم
چه حیف می بود اگر بینصیب میماندی
دو روز عمر تو میشد همه ابراهیم
همانند آینه بودی؛ زلال و ساده و پاک
همانند صحن رضا؛ والسلام ابراهیم…

فاطمه نانیزاد
خبر برای دل خستگان چه سنگین است
خبر پر از مه و مبهم، خبر چه غمگین است
چه چشمهها که به جوش آمده است در چشمم
بین آینهها خوشههای پروین است
چه مقدار کوه تو را زد صدا، سلامت داد
چه مقدار قله سرش پیش روت پایین است
چه مقدار تلخ شده، کاممان شب عیدی
اگر چه شهد شهادت همیشه شیرین است
چه روزگار غریبی است سید ابراهیم
بگو بر آتش این غم چه چیز تسکین است
برای حضرت خورشید داغت آسان نیست
ببین که چهرهٔ ماهش چه مقدار پرچین است
همه هفته تو را در لباس خدمت دید
و این لباس شهادت که جای تحسین است
چه آشناست در این روضه بیتهای گریز
عبای سوخته، عمامهای که خونین است
مرتضی حیدری آل کثیر
تا آمدی بتهای معبد را شکستی
بر کرسی حق… در دل مردم نشستی
آشوب ابراهیمیات گل کرد و افتاد،
لرزه به جانِ پست هر دنیاپرستی
جنّت، درِ اخلاق می بود، آن را گشودی
دوزخ، دهان یاوهگویان می بود… بستی
نزدیکتر کردی صفوف مؤمنان را
زنجیرۀ تزویر را از هم گسستی
در چشم ایران خادمِ کوی رضایی
در چشم دنیا سیّد قرآن به دستی
پروانهوار از شعلۀ دنیا گذشتی
وارسته از این ملک خاکآلود، رستی
چندی رئیس خادم جمهور بودی
اکنون شهید خادم جمهور هستی
ناصر فیض
یک جان زلال و روشن از ایمان داشت
آرام نداشت لحظهای تا جان داشت
از راحت خویش می بود محروم ولی
دل در گرو راحت محرومان داشت
چون ابراهیم با تبر میرفتی
تا محو شود فتنه و شر میرفتی
مصداق شهید زنده بودی ای مرد
با عشق شهادت به سفر میرفتی
شد عاشق و پشت پا به دنیا زد و رفت
با رفتنش آتش به دل ما زد و رفت
همانند من و تو سوار امواج نشد
وقتش که رسید دل به دریا زد و رفت
صد داغ به دل داشت از آن هیچ نگفت
یکبار از این درد نهان هیچ نگفت
با آنکه زبان زخم این مردم می بود
از زخم زبان ناکسان هیچ نگفت
حسین خزائی
هر آن کس حرف های ماها مردم از دولت جدا هستیم
ببیند!!! داغدار خادم خوب رضا(ع) هستیم
نمی ماند زمین! تابوت پرچم پوش ابراهیم
ببیند!!! آنکه دوشش زیر تابوت است ما هستیم
به رغمِ هر زیاد و کم! چه در نشاط چه در ماتم!
همیشه همصدا بودیم و با هم همصدا هستیم
درست است این که دارد زور خود را می زند دنیا
درست است این که از تحریم ها در تنگنا هستیم!
درست است این که می خواهند ماها دست برداریم
از اهدافی که پایش قُرص و محکم سالها هستیم
فردی ما را در این دنیا نخواهد دید دشمن شاد
برادر دادهایم از دست! امّا روی پا هستیم
سبویی گر ناکامی اینبار هم! نذر سَرِ ساقی
سبویی گوشه میخانه قالو بلی هستیم
چه فرقی میکند در جبهه سوریه یا جُلفا
چه فرقی میکند تویِ چه پُستی یا کجا هستیم
حرم یعنی همین جمهوری اسلامی ایران
برای خاطر این خاک میجنگیم تا هستیم
شهیدان زنده می باشند و رجاییها نمیمیرند
چهل سال است در جمع شهیدان خدا هستیم
علیرضا قزوه
در ما قیامت کن قیامت سید ابراهیم
ای صاحب جود و کرامت سید ابراهیم
ما را خبرها بی خود از خود کرده می دانی
اما تو راحت باش راحت سید ابراهیم
تو شاد از دیدار با ما مردم دلتنگ
ما خسته از دنیای غربت سید ابراهیم
از ابتدا هم تو شهید زندهای بودی
شد قسمتت آخر شهادت سید ابراهیم
یاد رجایی، باهنر، را زنده کردی باز
دیدار ما روز قیامت سید ابراهیم

رضا یزدانی
هرچه صدا کردیم: “ابراهیم!”
اسم تو حتی برنگشت از کوه
آنقدر روحت بیقراری کرد
جسم تو حتی برنگشت از کوه
اردیبهشت اردیجهنم شد
هر صفحه تقویم را سوزاند
این بار آتش سرد شد اما
هنگامی که ابراهیم را سوزاند
گشتیم جستوجو پر و بالت
انها گفتند دیگر وا نخواهد شد
جز بالگرد سوخته چیزی
اشکار نشد، اشکار نخواهد شد
تو کوه دردی بودی و رفتی
ای کوه درد! ای کاش برگردی
آن بالگرد ای کاش برگردد
با بالگرد ای کاش برگردی
چشم انتظار دیدنت گشتند
حتی شهیدان خدایی هم
آن سو “بهشتی” بیقرار تو
آن سوتر انگاری “رجایی” هم
این ملت تنها تو را دیروز
در نشاط و غم انتخابت کرد
ای انتخاب مردم ایران!
اکنون خدا هم انتخابت کرد
حمید هنرجو
عصر آن روز، جنگل روشن
داشت پیراهن سیاه به تن!
ابرها پشت هم، قطار شدند
علتگریه بهار شدند
شاخهها سر به آسمان، همه انها
دلواپس پرندگان، همه انها
ریشهها چشم به راه، ولی محکم…
ساقهها، برگها، همه با هم
صورت غنچهها، پکر شده می بود؛
روز از شب، سیاهتر شده می بود!
آتشی داشت رود، بر جگرش
سخن خوبی نبوده است در خبرش
حالش آن روز، رو به راه نبوده است
«ورزقان» با دو چشم سرخ و کبود
ای درختان غصهدار، ای کوه!
صخرههای نشسته در اندوه!
ما فقط یک جواب میخواهیم؛
زیر باران، چه او گفت ابراهیم؟
ملیحه رجائی
چه داغی نشاندی به قلب بهاران
به کوه و به دشت و به رود و به باران
تو رفتی و گنجشکها شروه خوانند
برای یتیمی امیدواران
به باران به طوفان، به برف و به بوران
نشد سرد داغ دل داغداران
زمین در تلاطم که آیینه شد گم
زمان بیقرار از تب بیقراران
صدایت زدند از افقهای دلخون
به پژواک نقاره ها کوهساران
تو را در قراری که با آهوان است
چه پیمان و رازی است در بیشه زاران؟
تو را عزم تا قله رفتن به سر می بود
نفسهات در قله شد یادگاران
تو ققنوس نام آور قلههایی
بسوز و بپا خیز چون سربداران
بیا و مجدد بده دست پشتیبانی
به دستان خالی به چشم انتظاران
بیا تا چو دیروزها قرص باشد
به لبخند تو قلب خدمتگزاران
که سریع است این یک دفعه پر کشیدن
دریغا نبیند تو را روزگاران
مرا آرزویی است در راه فردا
که ای کاش همچون تو باشند یاران
میلاد عرفانپور
سبکبال بر موجی از مه، به قاف تماشا رسیدند
به صبحِ تشرف به خورشید، به دیدار فردا رسیدند
از این حسرت روزمره، کشیدندشان ذره ذره
که بیحاشیه، بیتکلف، به متن و به معنی رسیدند
من المؤمنین رجالٌ… که دنیا شب قدرشان می بود
شنیدند «من ینتظرْ…» را، به «قرآن»، به «احیا» رسیدند
به تاریکِ شب، هدیه دادند درخشیدن اشکشان را
از آن تیرگیها گذشتند، به این روشنیها رسیدند
به دل، زخم و بر لب، تبسم…
همهْ دردشان درد مردم
به بغل گرم شهادت برای مداوا رسیدند
بعد از سالها رنج دنیا، نیفتاده بودند از پا
مقام رضا رزقشان شد، به لبخند زهرا رسیدند
دریغا و دردا که ماندیم، عجب سهمگین است ماندن
چه جانانه از جان گذشتند، شگفتا چه قشنگ رسیدند
نه از مدعیها نبودند، دچار دنیا نبودند
ببین این صف اولیها، به بغل مولا رسیدند
اجرای سرود توسط گروه «حبیب» و مداحی مرتضی طاهری از دیگر قسمتهای این مراسم می بود.
انتهای مطلب/
دسته بندی مطالب
[ad_2]منبع