[ad_1]
به گزارش دانشجو
به گزارش دانشجو، محمدرضا جوان آراسته نویسنده و کارشناس فرهنگی در کانال شخصی خود با محوریت «کارکرد رسانه در اتفاق عاشورا» نوشت:
یک شخصیت او گفت و گوبرانگیز در بین شخصیتهای تاریخی، فردی است به نام آقای عبدالله بن عباس که نامش طبق معمولً به خلاصه، ابن عباس حرف های میشود. آقای ابن عباس جزء شیعیان است و از شخصیتهای مهم و به نام هم به حساب میآید و خانهاش در مکه است. در روزهای آخر سال 60 هجری، امام حسین هم در مکه است و مشغول آماده شدن برای مراسم حج. شرایط آن روزهای مکه شرایط آرامی نبوده. معاویه تازه از از دنیا رفته بوده و مأموران حکومتی از همه مردم سرزمین گسترده اسلامی برای یزید بیعت گرفته بودند جز چند نفر، که با اهمیت ترینشان اباعبدالله می بود. اکنون هم مجموعهای از نیروهای اختصاصی نظامی، جستوجو امام بودند تا دو راهی بیعت یا مرگ را پیش روی امام بگذارند.
زیاد از تاریخنویسان شیعه و سنی نوشتهاند که در همین روزها امام حسین جلساتی دارد با برخی از شخصیتهای سرشناس شهر مکه، همانند ابن عباس. ابن عباس، چند سالی از امام بزرگتر است. دغدغهاش در ملاقاتهایی که با امام دارد یک چیز است: مواظب مردم کوفه باش، اینها آدمهای درست و حسابی نیستند، نرو، اکنون اگر مجبوری بروی، زن بچهها را با خودت نبر.
شما ماجراهای سپس از این را میدانید. امام حجش را نیمه همه میگذارد، راه میافتد سمت کوفه، مسلم را میفرستد تا شرایط شهر را بازدید کند، حر جلو امام را میگیرد، عمر سعد با سپاهش به کربلا میرسد و آرایش نیروها آرایش جنگی میشود. تا اینجا همه روایتها درست است، اما از اینجا به سپس، برخی از نویسندهها یک جمله افترا را به امام نسبت دادهاند، جملهای که درمورد ابن عباس است. این جمله گرچه چند کلمه زیاد تر ندارد، اما یک قبل مهم را به یک آینده مهم ربط میدهد و چهرهای دگرگونه از امام و ابن عباس میکند. باورتان میشود یک جمله این قدر توان داشته باشد.
برای این که کار این جمله را خوب فهمیدن کنید، باید موقعیت حرف های شدنش را درست فکر کنید. راوی جمله میگوید روز عاشورا، هنگامی برخی از اصحاب امام شهید شده بودند و همه آن چیزهایی که دیروز گمان می بود، تبدیل به حقیقت شده می بود، یک باره صدای ناله و ضجه و گریه از خیمههای امام بلند شد. امام به حضرت عباس و علی اکبر فرمودند بروید و زنان توی خیمهها را آرام کنید. من تا اینجا مشکلی با روایت ندارم، همانند همین فضا در کتابهای بسیاری آمده، اما مسأله این جمله است که امام میگوید: «لله در ابن عباس ینظر من ستر رقیق» ترجمه سادهاش میشود این که: «مرحبا به ابن عباس که چه مقدار خوب و درست این روزها را پیشبینی میکرد.» سپس از این جمله ذهن من خواننده پر میکشد به چند هفته قبل، هنگامی در جلسهای ابن عباس داشت خودش را به آب و آتش میزد تا امام داخل این مسیر نشود.
موقعیتی که امام درونش قرار گرفته و او گفتوگویی که به امام نسبت داده میشود، این حال را تداعی میکند که ما با یک امام سادهاندیش و زودباور طرف هستیم که آدم تیزبینی همانند ابن عباس قبلاً نصیحتش کرده می بود، اما او نپذیرفته می بود و اکنون که دیگر کار از کار قبل، درستی تدبیر ابن عباس برایش معلوم شده و وسط معرکه و جنگ به آن اعتراف میکند.
اکنون کارکرد این جمله چه چیزی است و اصلاً کجا قرار است مورد دقت قرار بگیرد؟ این عبارت و عبارتهایی همانند این، زیاد سال سپس از کربلا داخل متنهای روایی شده. این روایتها در خدمت ساختن عظمتی غیر واقعی برای ابن عباس می باشند تا زیر سایه عظمت او، حکومت فرزندهایش در سلسله بنیعباس را موجه و قابل قبول کنند. روایتنویسها همیشه قصههایی شگفت از سرزمینهایی نادیده روایت نمیکنند. بعضی اوقات زمانها همانند تاریخنویسها یا جامعهشناسها در جزئیات واقعی زندگی آدمها دقیق خواهد شد و سپس جایی در میانه روایتهای واقعیشان، شخصیتی خیالی یا موقعیتی خیالی یا دیالوگی خیالی را داخل متن میکنند. روایتنویسها بلدند چطور مرز بین حقیقت و خیال را درز بگیرند که چشم خوانندهها هیچ زمان نتواند این دو را از هم جدا کنند. اکنون یک آقای تاریخنویس، در یکی از کتابهای مهماش، این او مباحثه را ساخته و بین اتفاقات تاریخی جا داده است، دیالوگی که با همه کوتاهیاش، زیاد دقیق طراحی شده و در جایی اثرگذار هم کاشته شده است و بعدها چندین دفعه و چندین دفعه هم شیعیان و هم سنیها به آن استناد کردهاند.
انتهایمطلب/
دسته بندی مطالب
[ad_2]منبع