[ad_1]
به گزارش دانشجو
به گزارش دانشجو، دو اسکله الامیه و البکر قبل از جنگ تحمیلی ظرفیت صدور روزانه یک میلیون بشکه نفت را داشتند و از جمله اسکله های صادر کننده نفت عراق محسوب می شدند.
با اغاز جنگ تحمیلی، این دو پایانه توسط تکاوران شجاع ارتش جمهوری اسلامی ایران منهدم شد ولی بعد از بازسازی، به چشم و گوش عراق در خلیجفارس مبدل شدند و تعداد بسیاری از کشتیهای بازرگانی و نفتکشها در خلیجفارس، توسط دستگاههای حاضر در این پایانهها، ردیابی و مورد دعوا موشکی و هوایی قرار میگرفتند که بعداً در جریان عملیات کربلای 3 در مورخه 11 شهریور 1365، اسکله الامیه توسط نیروهای گردان یونس لشکر 14 امام حسین (ع) به تسخیر در آمد.
غلامرضا علیزاده، از غواصان گردان یونس لشکر 14 امام حسین (ع) که در جریان عملیات کربلای 4 به اسارت دشمن بعثی درآمد؛ خاطرات ارزشمندی از عمل های و کارکرد گردان یونس در تسخیر اسکله الامیه در عملیات کربلای 3 دارد که به مناسبت سالروز این عملیات غرورآفرین انتشار میشود:
روز نهم ماه شهریور، دمای هوا پنج، شش درجه از روزهای قبل گرمتر شده می بود. همه آماده شدیم و اسلحه و تجهیزات و همه وسایلمان را برداشتیم و موقع خداحافظی و حلالیت طلبیدن می بود. گفتم: خدایا! من از چه فردی حلالیت بطلبم؟ تا دقایق دیگر میخواهیم به دریا بزنیم و معلوم نیست چه میشود؟
در دریا جای سنگر گرفتن و به جانپناه رفتن نیست. اگر یک قایق یا یک بالگرد دشمن بالای سر ما آمد و رگبار گرفت، چه راه نجاتی داریم؟ واقعاً عملیات سختی می بود.
دیگر کمکم آماده شدیم و به غروب رسیدیم و نزدیک اذان مغرب شد و همه نماز خواندیم و سپس از ساعاتی همه لب آب رفتیم. یک عزاداری مختصری هم شد و دیگر آرامآرام سوار قایقهای والفجر شدیم و یواشیواش قایقها حرکت کردند.
بچهها خوشحال بودند و انگارنهانگار که در آن گرما این لباسها را پوشیدهایم. فاصله ما تا اسکله الامیه، هشت یا نه کیلومتر می بود که باید چهارکیلومترش را با قایق میرفتیم و نزدیک یک سکو و فانوس دریایی در آب میپریدیم و بقیه مسیر را با شنا میرفتیم.
بچهها یک حال و هوای فرد دیگر داشتند. در قایق بچهها میانها گفتند و میخندیدند. انگارنهانگار هوا شرجی و دریا مواج است. هوا نامساعد شد و قایقها راه را گم کردند و به مسیر و مقصد مهم که میخواستیم، نرسیدیم.
احتمالا هفت، هشتساعتی روی آب بودیم. مسیر را اشکار نکردیم و بیسیم زدیم که راه را گمکردهایم. انگارً تا نزدیکی اسکله الامیه هم رفته و فهمید نشده بودیم و ناچار شدیم برگردیم. زیاد حالمان گرفته شد و همه غمگین و اعصابمان خرد می بود.
سپس از این قضیه بلافاصله فرماندهان جلسه گرفتند و قرار شد؛ فردا شب مجدد برای عملیات برویم. چون بچهها خسته بودند، صبح تا ساعت دوازده خوابیده و استراحت کردند و سپس برای نماز بلند شدند و ناهار را خوردند و مجدد مقداری خوابیدند.
اذان مغرب که شد، نماز مغرب و عشا را خواندیم و در حد یک ربع، بیستدقیقهای بچهها عزاداری و سینهزنی کردند و شام خوردیم و تقریباً یک ساعت سپس آماده حرکت شدیم.
همانند شب قبل فرماندهان جمع شدند و از زیر قرآن ردمان کردند. راه افتادیم. مطابق نقشه به گوی هشتم رسیدیم. از این گوی باید از قایقها تو آب میریختیم. یک طناب را حلقه کرده بودند و بسته بودیم که تو دست و پای بچهها نرود. آقای مظاهری به من او گفت: علیزاده! شما ته ستون بیا و این طناب را داشته باش. اگر طناب پاره نشد، آن را به نفر آخری بده و بیا سرجایت بایست.
چهار کیلومتر با آنها فاصله داشتیم و صدای موج هم بلند می بود. علیرغم این که در حال رفتن بهجایی بودیم که گمان برنگشتنمان از برگشتمان زیاد تر می بود، میگفتیم و میخندیدیم و چندان در فکر اتفاقاتی که در انتظارمان می بود، نبودیم.
ما باید نزدیک به پنج کیلومتر تا اسکله را شنا میکردیم و در شرایطی که بعضی اوقات موجهای بلند، ما را جابهجا میکردند، هم زیاد سخت و نیرو بر می بود و هم باید دقت میکردیم، مسیر را گم نکنیم.
دو ساعتی پا زدیم بچهها داشتند خسته میشدند و آب هم داشت مد میشد و بالاتر میآمد.
برخی از بچهها دیگر واقعاً خسته شده بودند. تا این مدت اسکله الامیه را نمیدیدیم. آقای مظاهری فرمانده گروهان، آقای جاننثاری؛ معاونش و آقای منصوری هم مسئول دسته ما بودند و پشت سر آنها ما بودیم. همه مطابق آموزشی که دیده بودیم، به پشتیبانی طناب در یک ستون حرکت میکردیم.
ساعت از دو و سه قبل می بود که کمکم نمایی از اسکله را دیدیم. اما بازهم هرچه پا میزدیم، نمیرسیدیم. بچهها در آب و در همان حالت نماز خواندند. برخی از بچهها همانند آقای مظاهری و حسن منصوری، حقوقشان را نذر کردند که بچهها به اسکله برسند.
نهایتاً نزدیک به ساعت چهار آقای مظاهری و جاننثاری و منصوری تصمیم گرفتند، سهنفری خودشان بروند و عملیات کنند. آنها جلوی من بودند. دیدم سهنفری چیزی به هم انها گفتند و جدا شدند و رفتند. به یکی از بچههای اطلاعات به نام (شهید) احمد شاطر پور حرف های بودند: گروهان را بهطرف اسکله بیاور!
من اسکله را کامل میدیدم. گفتم خوب است من هم از طناب جدا شوم و به پشتیبانی آنها بروم. پشت سر من هم یکییکی بچهها جدا شدند و هرکس راه رسیدن به اسکله را در پیش گرفت. نزدیکتر که شدیم، دیدیم روی نردبان اسکله سیمخاردار هست. گفتیم خدایا چکار کنیم.
من رفتم بالا تا ببینم این سیمخاردار را چکار میشود کرد؟ دیدم آقای مظاهری و جاننثاری و منصوری درگیری را اغاز کردند و یک عراقی را از آن بالا به پایین پرتاب کردند.
یک پد بالگرد آنجا می بود. ما پنج نفر بودیم که زیر این پد جمع شده بودیم. آقای مظاهری سیمخاردارها را پایین انداخت و یکی از راهها باز شد. رفتم پایین و یکییکی دست بچهها را گرفتم و کشیدمشان بالا و ما هم دچار شدیم.
آتش سلاحها از آن زیر اسکله که ما بودیم، اشکار می بود. یک نگهبان عراقی فرار میکرد و پشت سر هم میاو گفت: ایرانی! ایرانی! ایرانی!
من فکر میکردم؛ اینها ده پانزده نفرند و اینجا تأسیسات دارند. بالای اسکله دیدم حسن منصوری اینطرف و جاننثاری آنطرف افتاده و مجروح شدهاند. جستوجو پد بالگرد روی اسکله، یک راهرو و سپس یک تأسیسات بهصورت مربع و چهارگوش می بود.
یک قبضه تیربار داشت از گوشه سمت راست اسکله روی سر بچهها کار میکرد. من پشت یک دیوار همانند بودم که عباس قهرمانی و عباس امینی هم رسیدند. حسن منصوری جوری افتاده می بود که یکپایش آویزان می بود و داشت توی آب پرت میشد. من رسیدم و او را بالا کشیدم. منصوری را طرف گونیها روی اسکله آوردم و به آنها تکیهاش دادم و گفتم: همینجا بشین تا همراه شوند و زخمت را ببندند.
دویدم و جلو رفتم. دیدم محمدعلی زاجانی اینجا افتاده است. او را بلند کردم. دیدم هفت، هشت گلوله خورده است. تا این مدت تیربار عراقی داشت کار میکرد. قدری روی آب و قدری راهرو را میزد. او را آوردم و کناری گذاشتم و درگیریها را ادامه دادیم.
در دو طرف و در گوشههای اسکله، هرکدام دو پدافند می بود. بچهها یکی از پدافندها را در آب انداخته بودند و فردی هم پشت آن سه قبضه دیگر نبوده است. هراس و وحشت همه وجود نیروهای عراقی مستقر در اسکله الامیه را گرفته می بود و نمیتوانستند کاری بکنند.
طول اسکله یک کیلومتر می بود. سربازهایی که روی اسکله بودند، فرار کردند و رفتند از پنجره هتل اسکله اغاز به تیراندازی کردند.
اکنون من و صادق عابدینی و امینی و یکی از بچههای گلپایگان بودیم. آقای مظاهری هم که فرمانده گروهان ما می بود، مرتب میاو گفت: بعد چرا ایستادهای؟ تیراندازی کن.
عراقیها با توپهای پنجاهوهفت از لابلای لولهها و تأسیسات آنطرف ساختمان اینجا را میزدند. من آرپیجی ام را برده بودم. خرج را سر موشک گذاشتم و آرپیجی را شلیک کردم. اولی جلوی خودم افتاد که با لگد توی آب پرتش کردم. خرج دومی جلوی پای عباس امینی افتاد. او گفت: این خرجها در آب نم کشیده است.
از هفده، هجدهنفری که بالای اسکله رفته بودیم؛ چند نفر مجروح و چند نفر شهید شده بودند…به صادق عابدینی گفتم: صادق چکار کنیم؟ تو موشک داری؟ او گفت: دارم ولی خرج موشکها نم کشیده است. به عباس امینی گفتم: عباس هر جوری شده هست، باید موشک آرپیجی اشکار کنیم.
من با کلاش خود عراقیها تیراندازی میکردم و پوشش میدادم. عباس هم به سنگرها سرکشی میکرد تا بلکه چیزی اشکار کند که به کارمان بخورد و بتوانیم شلیک کنیم. یکهو او گفت: علیزاده مهمات اشکار کردم و صندوق آن را کشید و آورد. پنجاه شصت گلوله آر.پی. جی می بود.
همان موقع بیسیم توی آب افتاده می بود و بیسیم نداشتیم که به عقب خبر دهیم. آنها در فرماندهی نمیدانستند که بچهها چکار کردهاند. ابوشهاب حرف های می بود که خودمان با قایقها برویم و بچهها را اشکار کنیم. همزمان یکی از توپهای پنجاهوهفت عراقی، هوایی میزند و آقای مظاهری هم گشته می بود و یک منور اشکار و شلیک کرده و خبر داده می بود. ابوشهاب میاو گفت: هنگامی روشنایی روی اسکله را دیدم، به بچههای آماده روی قایقها گفتم سریع به سمت اسکله برویم.
عباس گلولههای خرج گذاری شده آر.پی.جی ها را آورد و ما یک ذره جان گرفتیم. چون آن موقع کلاش کارایی نداشت. هوا داشت روشن میشد. احتمالا من پنجاه، شصت موشک آر.پی.جی شلیک کردم و به ساختمان هتلشان و بهطرف توپهای پنجاهوهفت و تیربارهایشان زدم و یک سری سنگر را مقصد قرار دادم. برخی از بچهها نارنجک انداخته بودند و خلاصه با پشتیبانی خدا و تلاش همگانی اینجا را گرفتیم.
من برگشتم و آمدم آنجایی که چهار لول پدافندها می بود. یکهو دیدم یک هواپیما آمد و تا این مدت تعدادی از نیروهای ما در آب بودند و موفق نشده بودند بالا همراه شوند. چندنفری هم همانند مجید مصلحی آب برده می بود. همان زمان هم قایقهای فرماندهی و ادوات در حال آمدن بودند.
هوا روشنشده می بود و جنگنده عراقی آمد و خوشبختانه بمبهایش در آب افتاد و به اسکله نخورد و رفت و ما فقط نگاه کردیم.
دیدم یک چهار لول عراقی آنجاست به سراغش رفتم و اغاز کردم به ور رفتن به آن و گفتم این را باید راه انداخت. عراقیها آن را گیر انداخته بودند. ما هم یک سمبه آوردیم و لولهها را باز کردیم.
قایقهای نیروهای حمایتگردان امام رضا (ع) به اسکله رسیده بودند و به پشتیبانی ما آمده بودند. از آن بالا قایق فرماندهان لشکر را هم دیدم که به ما نزدیک میشدند.
یکلحظه خواستم آب بخورم که فهمید هواپیمای دوم عراقی شدم. آنچنان با شدت خودم را به پشت چهارلول و ضدهوایی رساندم که خودم هم باورم نمی شد. هواپیمای دومی پشت سر هم راکت میریخت و من هم بهطرف هواپیما شلیک میکردم. کیانی هم مهمات میرساند.
سپس هواپیما دوری زد و بالاسر قایق والفجر که فرماندهی لشکر در آن می بود، خیز گرفت که آن را بزند. فشنگهای من قشنگ اشکار می بود که زیر شکم هواپیما خورد و جنگنده عراقی آتش گرفت و زمان نکرد که اوج بگیرد و در آب سقوط کرد.
بچهها چنان اللهاکبری انها گفتند که تا این مدت صدایش در گوش من است. هنگامی در آب افتاد، منفجر شد. شیرزادی دوربینش را آورده می بود و از انفجار و آتش جنگنده عراقی عکس گرفت.
هواپیما که افتاد، سجده شکر بهجا آوردم. چون من هیچزمان در خودم این شجاعت را نمیدیدم که یک همچون کاری بتوانم بکنم.
ما فقط وسیلهاش بودیم و شکرم هم به این خاطر می بود که مرا بهگفتن وسیله این خیر برگزید و جان تعداد بسیاری از دوستان از جمله فرماندهان لشکر در آن صحنه نجات یافت.
انتهای مطلب/
دسته بندی مطالب
[ad_2]منبع