[ad_1]
به گزارش دانشجو
به نقل از دانشجو، شرقشناسی (Orientalism) به معنی مطالعه و تحلیل فرهنگها و تمدنهای شرقی توسط محققان و نویسندگان غربی است. این مفهوم در دهههای تازه به اختصاصی به علت آرای ادوارد سعید، فیلسوف و منتقد فرهنگی فلسطینی-آمریکایی، مورد دقت و نقد قرار گرفته است.
دکتر جواد میری، استاد دانشگاه، به بازدید مفهوم شرق شناسی و فراسوی پسااستعماری پرداخته و پافشاری میکند: اکنون، در قرن بیست و یکم، ما با این حقیقت روبه رو هستیم که نمیتوانیم با مفاهیم و مقولات پسااستعماری از غرب عبور کنیم و مجدد خود را بازسازی کنیم. در نتیجه، نظریهای به نام «دیکلونالیته» ظهور کرده است (که به بازدید و نقد آثار و پیامدهای استعمار و استعماری کردن دانش و فرهنگ میپردازد) و در آن او گفت و گوهای ضد استعماری و پسااستعماری در دهههای 40 تا 90 به چالش کشیده میشود. در این نظریه، به جستوجو تلفیق فرهنگها و سنتهای فکری متفاوت هستیم تا بتوانیم از حالت «سوژکتیویسم» عبور کنیم. درنهایت میتوانیم با رویکرد ناگارجونا که به تفکر مفهومی باور ندارد، یا با تفکر ملاصدرا و شیخ اشراق به یک تلفیق دست اشکار کنیم.
فهمیدن مفهوم حقیقی شرقشناسی
تعداد بسیاری تلاش کردهاند که «اورینتالیزم» را با مفهوم «شرقشناسی» و در جهان عرب نیز با مفهوم «استشراق» نقل کنند. اما سوال مهم این است که آیا واقعاً اورینتالیسم “Orientalism” همان شرقشناسی است؟ در این گفتمان و در این ژانر، آیا تلاش ما این است که شرق را بشناسیم و آن فردی که یا آن جایگاه یا آن مکان یا آن تماشاکنندهای که شرق را مورد مطالعه قرار میدهد، آیا نگاه توصیفی و دسکریپتیو دارد و واقعاً شرق را به خوبی برای ما میشناساند؟ برای مثالً در حوزه شعر و ادبیات، آیا واقعاً فقطً یک جایگاه آزاد و رها از قیمتها دارد که موضوعی را مورد بازدید قرار دهد یا اینکه ما با یک ساختمان معرفتی روبه رو هستیم؟
به زبان امانوئل والس، این نوشته به «کلاسیفیکیشن نالج» یعنی طبقهبندی معرفت مربوط میشود. او به ما میگوید که ما با یک پیشفکرها و مفروضات مشخصی روبرو هستیم. در کتاب «آنتنس» و در او گفت و گوهای علوم اجتماعی، او میگوید که آنچه امروز به گفتن علوم اجتماعی و حتی گستردهتر از آن، علوم انسانی میشناسیم، اینگونه نیست که هیچ مفروضی نداشته باشد یا هیچ فلسفه تاریخی پشت آن نباشد.
او میگوید چرا برخی از رشتهها به آنتروپولوژی و برخی دیگر به سوسیالیسم، اورینتالیسم، ایرانولوژی، اجیپتولوژی، سینولوژی و… تبدیل شدهاند. حتی آمریکای لاتین هم ذیل همین تقسیمبندی قرار میگیرد.
این سوژهای که همه جهان را تقسیم میکند، کیست؟ به زبان شریعتی، این فرد، سوژهای است که میتواند در یک جایگاه مستحکم بایستد و از آن منظر، جهان را طبقهبندی کند. این سوژه که ما در ایران در یک دوره شرقشناسی داریم، چیست؟
به گفتن مثال، برخی از افراد که دغدغه سرگویی داشتهاند، حرف هایاند که نباید به جای «شرق» از واژه «خاورشناسی» منفعت گیری کنیم، چون این تحول واژه فقطً تحول لفظی است و نمیتواند عمق مفهوم «شرقشناسی» را پوشش دهد. «شرقشناسی» یک مکتب، یک چارچوب، و یک مفروضاتی دارد.
لزوم تحلیل شرقشناسی در رشته آنتروپولوژی
اگر قرار می بود که تحتاللفظی به «شرقشناسی» نگاه کنیم، باید به این مسئله دقت کنیم که در واقع در دیسیپلینهای مختلفی که در چارچوب آکادمیک کشورهای اروپایی و غربی وجود دارد، این چنین رشتهای به نام «اورینتولوژی» وجود ندارد. هنگامی میگوییم «اورینتالیزم»، به نوعی به یک سوژه اشاره داریم که سوژهای یورو سنتریک یا انسان مذکر سفیدپوست اروپایی و به تبع آن آمریکایی است. این سوژه در یک جای مستحکم ایستاده و به طور پانورامیک، جهان را عکس میکند و بر پایه این تصاویر، ایران، عرب، ترکیه و دیگر کشورها را میبیند.
به عبارت دیگر، این یک نگاه اروپامدارانه است. اما دلنشین است که این او گفت و گوها در ایران زیاد پا نگرفته است و کمتر فردی به این منظر آمده که کل گفتمان اورینتالیزم را مورد بازدید قرار دهد. این اورینتالیسم نهتنها بر دانشگاهها تأثیر گذاشته، بلکه حتی بر علمای سنتی ما که به نجف یا قم رفته بودند و در حوزههای علمیه درس خوانده بودند، تأثیر گذاشته است.
بهگفتن مثال، مرحوم علامه جعفری یک کتاب در باب علم و دین دارد و در ابتدای کتاب به این مسئله اشاره میکند که یکی از دوستانش از او میپرسد که آیا ما در تاریخ اسلام علم داریم یا نه؟ علامه برای جواب به این سوال، اغاز به نوشتن این کتاب میکند و دلنشین این است که همه ارجاعات او به همان اورینتالیستها است. او هنگامی میخواهد دقیقترین مسائل را درمورد خودمان گفتن کند، به یک فرد دیگر نیاز دارد. این فرد دیگر، ما را به گفتن ابژه میبیند و خود را به گفتن سوژه، در یک فلسفه تاریخی مبتنی بر نگاه طبقاتی قرار میدهد.
ایرانیها در دوران صفوی، عثمانی، دربار گورکانی، یا حتی چینیها، باروت را نیز توانایی نکردند و به همین ترتیب انقلاب صنعتی و انقلاب علمی را نیز نداشتند. از همه مهمتر، در آنجا هم چنان سلطانی یا حاکمی وجود دارد که به نوعی به آسمان وصل است و انقلاب سیاسی فرانسه هم در آنجا اتفاق نیفتاده است.
این موضوعات نیازمند بازدید عمیقتری است و میتوان آنها را در یک رشته علمی به نام «آنتروپولوژی» مورد مطالعه قرار داد. ما در ایران، آنتروپولوژی را به «انسانشناسی» ترجمه کردهایم، اما برخی از محققان آن را به «مردمشناسی» هم ترجمه میکنند. در حالی که آنتروپولوژی به گفتن گفتمانی است که تلاش میکند گستردهترین فرمهای انسانی را مورد مطالعه قرار دهد.
نظریه هگل درمورد ادیان و جوامع
در فلسفه تاریخ، هگل به خصوص در باب تحول و تغیرات ادیان و تفسیر از پیشرفت ادیان، میگوید که بیشترین دین مسیحیت است. دلنشین است که او در ادامه میگوید که بیشترین فرم از مسیحیت نه ارتودوکسیسم است و نه کاتولیسیسم، بلکه پروتستانتیزم است. او به نوعی در این تحلیل به اسلام نیز میرسد و میگوید که اسلام در واقع دین نیست، بلکه یک بدعت مسیحی است.
در این فلسفه، هنگامی به جوامع نگاه میشود، حرف های میشود که گستردهترین جوامع، جوامع بدوی می باشند. به گفتن مثال، در دوره صفوی، فلسفه، شعر، و ادبیات وجود دارد، اما تا این مدت انقلاب صنعتی صورت نگرفته است و این جوامع به سوژههای تاریخی تبدیل نشدهاند. به همین علت، باید این جوامع را در قالبی به نام «اورین» بازدید کنیم و بتوانیم آنها را مورد تأمل قرار دهیم یا به ذهن اروپایی مرتبط کنیم تا در نهایت به پروژهای که فرانسویها در قرن نوزدهم و بیستم به آن میگویند «سیبیلایز کردن» برسیم.
استعمار و پسااستعمار
این مفهوم اورینتالیزم نیز نیازمند نقادی و سوالگری در رابطه مبانی فلسفی، متافیزیکی و بنیادین خود است. در اینجا، او گفت و گو استعمار و پسااستعمار نیز خود جای تأمل دارد. مباحثی که اکنون در اروپا، هند، و حتی کره و ژاپن نقل است، تنها به تئوری پستکلونیالیسم محدود نمیشود.
بهطور کلی، کشورهای غیر غربی در برابر سیطره و چیرگی اروپا و غرب تلاش کردند تا از استعمار رهایی یابند. فهمیدن آنها از استعمار به گفتن یک قوت نظامی و سیاسی می بود و اگر بتوانند این قوت را از کشورشان خارج کنند، استعمار آخر مییابد.
این دوره، دوران جنبشهای ضد استعماری است. به گفتن مثال، در ایران، ما مصدق را داریم و در جاهای دیگر همانند هند، شخصیتهایی همانند گاندی و جواهر لعل نهرو را. بعد از بیرون کردن استعمار، عقبه فکری برای عبور از آن وجود دارد. در این زمان، در خود اروپا، در دهههای 50 و 60 میلادی، جریانهای فلسفی و نظری اجتماعی اغاز به ظهور کردند که به او گفت و گو پستساختارگرایی پرداخته و ایده مهمشان این می بود که چطور میتوانیم غرب را مرکززدایی کنیم.
این مباحث در کارهای فوکو و افرادی همانند سمیر امین و ادوارد سعید و در ایران تا حدودی در آثار جلال آلاحمد و شریعتی نقل میشود. در شرق، در جنوب شرقی آسیا، شخصیتهایی همانند سید حسین نصر و مالک نبی در الجزایر نیز به این نوشته پرداختهاند.
اکنون، در قرن بیست و یکم، ما با این حقیقت روبه رو هستیم که نمیتوانیم با مفاهیم و مقولات پسااستعماری از غرب عبور کنیم و مجدد خود را بازسازی کنیم. در نتیجه، نظریهای به نام «دیکلونالیته» ظهور کرده است (که به بازدید و نقد آثار و پیامدهای استعمار و استعماری کردن دانش و فرهنگ میپردازد) و در آن او گفت و گوهای ضد استعماری و پسااستعماری در دهههای 40 تا 90 به چالش کشیده میشود.
در این نظریه، به جستوجو تلفیق فرهنگها و سنتهای فکری متفاوت هستیم تا بتوانیم از حالت «سوژکتیویسم» عبور کنیم. درنهایت میتوانیم با رویکرد ناگارجونا که به تفکر مفهومی باور ندارد، یا با تفکر ملاصدرا و شیخ اشراق به یک تلفیق دست اشکار کنیم.
انتهای مطلب/
دسته بندی مطالب
[ad_2]منبع